ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢۸ و ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ

نظرات ()


؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

دوباره با من باش!

پناه خاطره ام

    -ای دو چشم روشن باش!

هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست

اگر چه فاصله ما...

              -چگونه بتوان گفت؟

                  -هنوز با من هست

کجایی ای همه خوبی

                  تو ای همه بخشش

چه مهربان بودی وقتی که شعر می خواندی

چه مهربان بودی

               -وقتی مهربان بودی

چگونه نفس تو را در حصار خویش گرفت

تو ای که سیر در آفاق روح می کردی

چه شد

چه شد که سخن از شکست می گویی

تو ای که صحبت فتح الفتوح می کردی

 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢۸ و ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

Gus Fink ORIGINAL lowbrow pop outsider retro NINJA LOVE

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢٦ و ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ

نظرات ()


عشق و گدائی؟

دیشب یکی از دوستام اومد و پیشم موند چون به قول خودش شکست عشقی خورده و نمی تونست محیط خونشون رو تحمل کنه تا ساعت ۶ صبح صحبت میکرد و اشک می ریخت بماند این وسط دو بار به پسره زنگید و اون جواب نداد پسره ی بی شخصیت.../ گفتمش آخه عشفی که یه طرفست شکست عشقی داره؟/

 هر چی بهش گفتم اینقدر عشقت رو گدائی نکن گوش نکرد هرچقدر گفتم چیز خوب به گدا نمیدن گوش نکرد واقعا نمیفهمم چرا توی محیط ما وقتی یکی از طرفین میفهمه اون یکی دوسش د اره خودشو میگیره؟ اگه محبت طرفش رو نمی خواد چرا جلو میره؟

 از یچیز مطمئنم چون دوست من از هر لحاظ برتر بوده و خیلی پسره رو تحویل گرفت اونم پیش خودش گفت حتما آلن دلونه بهتره دنبال آنجلینا بگرده میدونم دوستم یروز پشیمون میشه که عمر و محبتش رو پای یه بی لیاقت گذاشته توی این دنیای مذخرف هر چقدر تنهاتر آسوده تر حتی توی چیزای سطحی هم فرهنگ ما بی فرهنگیه الکی دلمون خوشه ها!!!!!!

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : عشق و گدا ئی؟

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢٦ و ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢٤ و ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

نان را از من بگیر

 اگر میخواهی

 هوا را از من بگیر

                         اما

 خنده ات را نه

 گل سرخ را از من مگیر

 سوسنی که می کاری

 آبی را که به ناگاه

 در شادی تو سر ریز می کند

 موجی ناگهانی از نقره را

 که در تو می زاید

 از پس نبردی سخت باز می گردم

 با چشمانی خسته

 که دنیا را دیده است

 بی هیچ دگرگونی

                         اما

 خنده ات که رها می شود

 و پرواز کنان در آسمان مرا میجوید

 تمامی درهای زندگی را

 به سویم می گشاید

                              عشق من

                             خنده ی تو

 در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

 و اگر دیدی به ناگاه

 خون من بر سنگفرش خیابان جاریست

                             بخند

 زیرا خنده ی تو

 برای دستان من شمشیری است آخته

 خنده ی تو در پائیز

 در کناره ی دریا

 موج کف آلودش را

 باید برفرازد

 و در بهاران عشق من

 خنده ات را می خواهم

 چون گلی که در انتظارش بودم

 گل آبی گل سرخ

 کشورم که مرا می خواند

 بخند بر شب

 بر روز بر ماه

 بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره

 بر این پسر بچه ی کم رو

 که دوستت دارد

 اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم

 آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند

 نان را

 هوا را

 روشنی را

 بهار را

 از من بگیر

 اما خنده ات را هرگز

 تا چشم از دنیا نبندم.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : پابلو نرودا

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢٤ و ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

The eye  by Chocksy 34 Beautiful Digital Eyes

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢۳ و ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ

نظرات ()


ساقی

کاش میدیدم چیست

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

 می تابانی

 بال مزگان بلندت را

                               می خوابانی                       

 آه وقتی که تو چشمانت

                                  آن جام لبالب از جاندارو را

 سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

 موج موسیقی عشق

 از دلم می گذرد

 روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

 دست ویرانگر شوق

 پرپرم می کند ای غنچه رنگین پرپر!

 من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

 برگ خشکیده ی ایمان را

                                          در پنجه ی باد

 رقص شیطانی خواهش را

                                         در آتش سبز!

 نور پنهانی بخشش را

                                       در چشمه ی مهر

 اهتزاز ابدیت را می بینم

 بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

 اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

 کاش می گفتی چیست

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢٢ و ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

Anjel

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢۱ و ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ

نظرات ()


پریا

پریای خط خطی لخت و عریون وپاپتی!

 شبای چله کوچیک که تو کرسی چیک و چیک

 تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

 بی بی جون قصه می گف حرفای سربسته می گف

 قصه سبز پری زرد پری

 قصه سنگ صبور  بز روی بون

 قصه دخترشاه پریون-

 شمائین اون پریا!

 اومدین دنیای ما

 حالا هی حرص میخورین جوش می خورین غصه خاموش می خورین (که دنیامون خال خالیه غصه و رنج خالیه)

 

 دنیای ما قصه نبود

 پیغوم سر بسه نبود

 

 دنیای ما عیونه

 هر کی می خواد بدونه:

 

 دنیای ما خار داره

 بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره 

 دلش خبردار داره

 

 دنیای ما بزرگه

 پر از شغال و گرگه!

 

 دنیای ما- هی هی هی!

 عقب آتیش-لی لی لی!

 آتیش می خوای بالاترک

 تا کف پات ترک ترک...

 

 دنیای ما همینه

 بخواهی نخواهی اینه!

 

 خوب پریای قصه!

 مرغای پر شیکسه!

 آبتون نبود دونتون نبود چائی و قلیونتون نبود؟

 کی بتون گفت که بیاین دنیای ما دنیای واویلای ما

 قلعه ی قصه تونو ول بکنین کارتونو مشکل بکنین؟

 

 پریا هیچی نگفتن پریا زار و زار گریه می کردن پریا

 مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : پریا

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢۱ و ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

Ahmad Shamlou

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢٠ و ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ

نظرات ()


آیدا در آینه

تا در آئینه پدیدار آئی

 عمری دراز در آن نگریستم

 من برکه ها و دریاها راگریستم

 ای پری وار در قالب آدمی

 که پیکرت جز در خلواره ناراستی نمی سوزد!-

 حضورت بهشتی است

 که گریز از جهنم را توجیه می کند

 دریائی که مرا در خود غرق می کند

 تا از همه گناهان و دروغ

 شسته شوم.

 و سپیده دم با دست هایت بیدار می شوم.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٢٠ و ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۱۸ و ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ

نظرات ()


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز داشتم بعد از مدت ها تو خونه موندن بیرون قدم میزدم که یهو یه زن مثل بت من پرید جلوم:خانم تروخدا جون عزیزت کمکم کن و.......نگاش کردم چقدر چهرش استیلش موهاش من رو یاد داستان علویه خانم هدایت انداخت.

 تو همین فکرا بودم که یه پسر هم سن وسال خودم اومد طرفش و یه مشت چرند بهش گفت و این که یادته چیکارت کردم میگفت/زنیکه حالم بهم خورد تو کمک بهش موندم گفتم no problem هر کسی تو گور خودش میخوابه/کمکش کردم اما بعد از اون پسر بی فرهنگ خیلی خیلی چندشم شد و خندم گرفت که چرا تو کشوری که دم از خوبی و اسلام اجباری زده میشه یه زن باید انقدر توی تنگنا باشه که خود فروشی کنه.چقدر توی جامعه ما پارادوکس زیاد خدایا احساس می کنم مغزم ورم کرده oh god please help me.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۱٧ و ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ

نظرات ()


......

ما در همه زندگی می کنیم

 و همه در ما زنده اند

 در قلب هر انسانی شاعری است

 و در قلب هر انسانی گنهکاری

 قلب تو شاعری است

 و قلب من گنهکاری که شعر نمی فهمد...

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۱٤ و ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۱٤ و ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ

نظرات ()


لولوی شیشه ها

در این اتاق تهی پیکر

                              انسان مه آلود!

 نگاهت به حلقه کدام در آویخته؟

 درها بسته

 و کلیدشان در تاریکی دور شد

 نسیم از دیوارها می تراود: 

 گل های قالی می لرزد.

 ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند.

 باران ستاره اتاقت راپر کرد

 و تو در تاریکی گم شده ای

                                     انسان مه آلود!

 پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته.

 درخت بید از خاک بسترت روییده

 و خود را در حوض کاشی می جوید

 تصویری به شاخه بید آویخته:

 کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد

 گویی ترا می نگرد

 و تو از میان هزاران نقش تهی

 گویی مرا می نگری

                           انسان مه آلود!

 ترا در همه شب های تنهایی

 توی همه شیشه ها دیده ام.

 مادر مرا می ترساند:

 لولو پشت شیشه هاست!

 و من توی شیشه ها ترا می دیدم.

لولوی سرگردان!

 پیش آ

 بیا در سایه هامان بخزیم

 درها بسته

 و کلیدشان در تاریکی دور شد.

 بگذار پنجره را به رویت بگشایم.

 انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت

 و گریان سویم پرید.

 شیشه پنجره شکست و فرو ریخت:

 لولوی شیشه ها

 شیشه عمرش شکسته بود.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : سهراب سپهری

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۱۳ و ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٩ و ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ

نظرات ()


بوف کور

دیشب تنها چیزی که مهمان چشمام نشد خواب بود نمی دونم چرا همش جملات کتاب بوف کور صادق هدایت تو ذهنم می چرخید الان بعضیش رو اینجا می نویسم تا ذهن دومم نسبتا تخلیه شه:

 در زندگی زخم هائیست که مثل خوره روح را اهسته در انزوا میخورد و میتراشد.این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند انرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیزی تلقی بکنند./ص1/

 

 من همیشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیزهاست گمان میکردم که بهتراست ادم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند -ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون انچه که نباید بشود شد-کی میداند شاید همین الان یا یک ساعت دیگر یک دسته گزمه مست برای دستگیر کردنم بیایند-/ص36/

 

 بارها بفکر مرگ و تجزیه ذرات تنم افتاده بودم بطوری که این فکر مرا نمیترساند-برعکس آرزوی حقیقی می کردم که نیست ونابود شوم از تنها چیزی که میترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله ها برود.این فکر برایم تحمل ناپذیر بود-گاهی دلم میخواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمع آوری می کردم و دو دستی نگه می داشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجاله ها نرود./ص۶٨/

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : صادق هدایت

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٩ و ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۸ و ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

....و عشق

                        

                                 صدای فاصله هاست

                                                   

                                صدای فاصله هایی که

             

                                                                        غرق ابهام اند

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۸ و ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ

نظرات ()


خیام

Do not suffer from the world as much as you can

                                      Do not poison your heart with small atters

 Drink wine happily and live in this temporary cricle

                                      you may posses tresures here but will not take with you even a grain

 

تا بتوانی غم دنیا هیچ مسنج

                         بر دل منه از امده و نامده رنج

 

خوش می خور و می باش در این دور سپنج

                          با خود نبری جوی اگر داری گنج

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : خیام

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۸ و ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ

نظرات ()


ستیزه هومر

وقتی کسی از انسانیت حرف می زند در اصل بر این باور است که گویی

            چیزی هست که انسان را از طبیعت مجزا می کند و به انسان تشخص

              می بخشد ولیکن در واقعیت امر چنین تفکیکی بین انسان و طبیعت

                وجود ندارد ویزگی های طبیعی و کیفیاتی که مطلقا انسانی

                  تلقی می شوند هر دو با هم و به نحوی جدایی ناپذیر

                    رشد و گسترش پیدا می کنند انسان در والاترین

                 و اصیل ترین استعدادهایش همان طبیعت است و خوی

               دو گانه ی خطرناک ان را بروز می دهد حتی ان بخش از

             توانمندی های انسان که هولناک و فاقد خوی انسانی پنداشته

          شده خاک حاصلخیزی است که کل انسانیت میتواند به طرز موثر پویا

       و کار امدی در ان رشد و نمو کند

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : فریدریش نیچه

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٧ و ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ

نظرات ()


 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری چهارم www. کلیک کنید

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٦ و ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

مردم برده ی زندگی هستند

 و این بردگی است که روزهای ان ها را

 ازاندوه و ناکامی سرشار می سازد

 و شب ان ها را آکنده از اشک و غصه می کند

 و من دریافتم

  که این بردگی کور

 امروز مردم را به دیروز پدران و مادرانشان پیوند می زند

 این پیوند

 انها را به سنت ها و رسوم کهن تسلیم می کند

 تو گویی که ارواح باستانی در کالبدهای تازه دمیده می شود...

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٦ و ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ

نظرات ()


سیب

چه حقیر است این عشق

                                          گر بماند به میان من و تو

                                          خود بمیرد در خود

                                           گر ببندد در  خود

                                           و بماند به میان من و تو

                                            عشق در بسته

                                           ناسزایی است به عشق همگان

                                           او که سیبی را دوست می دارد

                                            به همه مهر می ورزد

                                           که همه از گوهر یکتایند

                                            من به خوبی می دانم

                                            که ورای من و تو

                                            هستی هست

                                             عشق ما می میرد مگر آزاد شود

                                             رفتنت رنج من است

                                              رنج من عشق من است

                                              پس رهایت خواهم کرد

                                              که تو را آزاد دوست میدارم.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : سیب

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٥ و ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

امروز یه فیلم از کریستوفر نولان دیدم چه عجب بالاخره یچیز نسبتا نو نشون داد اسمش تلقین بود الانم کانال۴ داره دیوید کاپرفیلد میپخشه دیروزم فیلم اتاق فرمت بود که عین فیلم مکعب بود فیلم پدر که حالتای بنجامین باتن رو داشت قبلشم یه فیلم که شبیه یکی از فیلمای جیم کری بود کمدی کلاسیک میخواد ه فیلم از جیم کری بذاره که ده هزاردفعه گذاشته جالب تر از همه سانسورای احمقانه است که وقتی اصل فیلم رو میبینی خندت میگیره طنزاشون هم فیلمای صدهزار سال پیش باستر کیتون نرمن ویزدم جری لوییس و.........

 بیرون از خونه هم که کسالت بارتر از توی خونست نمیدونم چرا چندین سال که دیگه فروردین بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ زنگی نمیده شاید چون جوان شدیم و بزرگ امان از جبر بلوغ و رشد کتاب خوب هم تا میای بهش عادت کنی  یا چاپ اثار نویسنده متوقف میشه یا مترجم اصلیش ممنوع میشه که کارکنه اگه میدونستم اوج جوانی یعنی این شاید...............................بهتره فکر کنم ازبزرگ شدنه تا اینکه احساس کنم مشنگ فرض شدم یا اینکه می شم.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : مشنگ

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٥ و ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

قبل از خوندن این داستان باید یه توضیحاتی راجع بهش بدم:

 نارسیس یه افسانه یونانی درمورد یه جوون بسیار زیبا که نمیدونست چقدر زیباست یروز توی اب رودخونه تصویر خودش میبینه وشیفته خودش میشه خلاصه هرروز کارش میشه کنار رود رفتن و خودش تماشا کردن

 بالاخره طاقتش کم میشه یه روز که باز میره خودش ببینه میخواد بره طرف تصویر خودش توی اب اما غرق میشه و میمیره و جای اون گلی در میاد که اسم خودش روش میذارن.

 نارسیس توی زبان ما معادل اسم نرگس اون گل هم گل نرگس. توی روانشناسی هم طبق این افسانه یونانی به افرادی که خودشیفته هستن و به قول خودمون فقط خودشون قبول دارن و فکر میکنن سر تر از همه ان نارسیسم گفته میشه.

راستی یه فوتبالیست تیم ارسنال که اسمش بنتنر هستش طبق تستای روانشناسی یچیزی بالای نارسیسم بابا ایول فوق اعتماد به نفس با وجود بنتنر فکر کنم نارسیس یا همون نرگس خودمون باز نشسته بشه.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : توضیح نارسیس

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٤ و ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ

نظرات ()


نارسیس

پایان داستان نارسیس از دیدیگاه اسکار وایلد: 

 وقتی نارسیس مرداوریادها-الهه های جنگل-به کنار دراچه امدندکه از یک دریاچه آب شیرین به کوزه ای سرشار از اشکهای شور هستحاله یافته بود.

 اوریادها پرسیدند:چرا میگریی؟

 دریاچه گفت:برای نارسیس میگریم

 اوریادها گفتند:آه شگفت اور نیست که برای نارسیس میگریی. و ادامه دادند:هرچه بود با انکه همه ما هموارهدر جنگل درپی اش می شتافتیمتنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیباییش را تماشا کنی.

 دریاچه پرسید مگر نارسیس زیبا بود؟

 اوریادها شگفت زده پاسخ دادند:کی میتواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟هر چه بود هرروز در کنار تو می نشست.

 دریاچه لختی ساکت ماند سرانجام گفت:من برای نارسیس میگریم اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم برای نارسیس میگریم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد میتوانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : اسکار وایلد

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٤ و ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٤ و ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ

نظرات ()


دکتر علی شریعتی

اگر  د روغ رنگ داشت هر روز شاید

 دهها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست

    و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

       اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

          عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

             اگر به راستی خواستن توانستن بود

                محال نبود وصال

                   و عاشقان که همیشه خواهانند

                      همیشه میتوانستند تنها نباشند

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : دروغ

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٤ و ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٤ و ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ

نظرات ()


غزلی در نتوانستن

از دست های گرم تو

 کودکان توامان اغوش خویش 

 سخن ها میتوان گفت

 غم نان اگر بگذارد

 نغمه در نغمه در افکنده

 ای مسیح مادر ای خورشید

 از مهربانی بی دریغ جانت

 با چنگ تمامی ناپذیر توسرودهامیتوانم کرد

 غم نان اگر بگذارد 

 رنگ ها در رنگ ها دویده

 از رنگین کمان بهاری تو

 که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

 نقش ها میتوانم زد

 غم نان اگر بگذارد

 چشمه ساری در دل و ابشاری در کف

 افتابی درنگاه وفرشته ئی در پیراهن

 از انسانی که توئی

 قصه ها می توانم کرد

 غم نان اگر بگذارد

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : غزلی در نتوانستن

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٤ و ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/٤ و ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۳ و ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ

نظرات ()


شبانه

میان خورشیدهای همیشه         زیبایی تو لنگریست           خورشیدی که          از سپیده دم همه ستارگان          بی نیازم میکند.           نگاهت شکست ستمگریست                          نگاهی که عریانی روح مرا                              از مهر جامه ای کرد               بدان سان که کنونم         شب بی روزن هرگز   چنان نماید    که کنایتی طنز الود بوه است.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : شبانه

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۳ و ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۳ و ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ

نظرات ()


ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد...

و این منم   زنی تنها   در استانه فصلی سرد     در ابتدای درک هستی الوده زمین    و یاس ساده و غمناک اسمان    و ناتوانی این دست های سیمانی.       زمان گذشت   زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت   چهار بار نواخت   امروز روز اول دی ماه است   من راز فصل ها را میدانم     و حرف لحظه ها را میفهمم    نجات دهنده در گور خفته است    وخاک خاک پذیرنده       اشارتی است به ارامش     زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت   در کوچه باد می اید  در کوچه باد می اید     و من به جفت گیری گل ها   می اندیشم    به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون   و این زمان خسته مسلول    و مردی از کنار درختان خیس میگذرد     مردی که رشته های ابی رگ هایش     مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش        بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را       تکرار    -سلام    -سلام       و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۳ و ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ

نظرات ()


 

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۳ و ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ

نظرات ()


دلتنگی

There are moments in life when you miss some one so much that you just want to pick them from your dreams and hug them for real

 گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ میشود که میخواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید و ارزوهای خود را در اغوش بکشید.

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : دلتنگی

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۳ و ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ

نظرات ()


new year

چند دقیقه هست که ازشروع سال جدید میگذره امیدوارم امسال سال خوبی برای خودم خانوادم وهمه ایرانیای خوب باشه

ادامه مطلب
:: کلمات کلیدی : سال نو

نوشته شده توسط نرگس در ۱۳٩٠/۱/۱ و ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ

نظرات ()



.:: Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ivanho ::.
.:: Design By :
wWw.Theme-Designer.Com ::.






دلتنگی (۱)

دروغ (۱)

خدا (۱)

شاملو (۱)

گاندی (۱)

صادق هدایت (۱)

خیام (۱)

سیب (۱)

شب (۱)

جبران خلیل جبران (۱)

سال نو (۱)

توبه (۱)

شبانه (۱)

فریدریش نیچه (۱)

فشار (۱)

پریا (۱)

مشنگ (۱)

سهراب سپهری (۱)

قیصر امین پور (۱)

پابلو نرودا (۱)

اش (۱)

اسکار وایلد (۱)

زشتی (۱)

richard brautigan (۱)

بل (۱)

وارونگی (۱)

بعد از مدت ها (۱)

چرا؟؟؟ (۱)

غزلی در نتوانستن (۱)

غلامعلی شکوهیان (۱)

آیدا در آینه (۱)

توضیح نارسیس (۱)

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (۱)

عشق و گدا ئی؟ (۱)

charles bukowski (۱)

همینگوی-وداع با اسلحه (۱)

عامه پسند-بوکفسکی (۱)

هاینریش بل-نان سال های جوانی (۱)