من عاشق مرکز شهر هستم.محله هایی که صاحبان و ساکنینشان طی پنجاه سال گذشته تغییر کرده اند درست مثل لباس فراکی که برای اولین بار در جشن عروسی پوشیده می شود و بعدها آن را عمو یا دایی فقیر و تهی دستی که با نوازندگی روزگار می گذراند می پوشد فراکی که دست به دست بین وراث می چرخد و سر انجام در یکی از حراج های موسسات قرض الحسنه به دست کهنه خری می افتد که آن را با قیمت مناسب به اصیل زاده ها یا اعضای حکومتی به امانت می دهد که غافلگیرانه برای حضور نزد وزیری دعوت می شوند که کشورش را بیهوده در اطلس کوچک ترین پسرشان جستجو می کنند

/ 1 نظر / 6 بازدید
داو عاشقانه

سلام جانم.خوبي؟ خوندمت اما آخرش رو نفهميدم.برام شرح ميدي؟