؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز داشتم بعد از مدت ها تو خونه موندن بیرون قدم میزدم که یهو یه زن مثل بت من پرید جلوم:خانم تروخدا جون عزیزت کمکم کن و.......نگاش کردم چقدر چهرش استیلش موهاش من رو یاد داستان علویه خانم هدایت انداخت.

 تو همین فکرا بودم که یه پسر هم سن وسال خودم اومد طرفش و یه مشت چرند بهش گفت و این که یادته چیکارت کردم میگفت/زنیکه حالم بهم خورد تو کمک بهش موندم گفتم no problem هر کسی تو گور خودش میخوابه/کمکش کردم اما بعد از اون پسر بی فرهنگ خیلی خیلی چندشم شد و خندم گرفت که چرا تو کشوری که دم از خوبی و اسلام اجباری زده میشه یه زن باید انقدر توی تنگنا باشه که خود فروشی کنه.چقدر توی جامعه ما پارادوکس زیاد خدایا احساس می کنم مغزم ورم کرده oh god please help me.

/ 1 نظر / 6 بازدید
سامان

ما پر از تناقض هستیم همه چیزمان در ظاهر و باطن فرق می کند چقدر غمگین شدم