نارسیس

پایان داستان نارسیس از دیدیگاه اسکار وایلد: 

 وقتی نارسیس مرداوریادها-الهه های جنگل-به کنار دراچه امدندکه از یک دریاچه آب شیرین به کوزه ای سرشار از اشکهای شور هستحاله یافته بود.

 اوریادها پرسیدند:چرا میگریی؟

 دریاچه گفت:برای نارسیس میگریم

 اوریادها گفتند:آه شگفت اور نیست که برای نارسیس میگریی. و ادامه دادند:هرچه بود با انکه همه ما هموارهدر جنگل درپی اش می شتافتیمتنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیباییش را تماشا کنی.

 دریاچه پرسید مگر نارسیس زیبا بود؟

 اوریادها شگفت زده پاسخ دادند:کی میتواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟هر چه بود هرروز در کنار تو می نشست.

 دریاچه لختی ساکت ماند سرانجام گفت:من برای نارسیس میگریم اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم برای نارسیس میگریم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد میتوانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم.

/ 1 نظر / 9 بازدید
میثم

سلام خیلی عالی بود سال خوبی داشته باشید...