غزلی در نتوانستن

از دست های گرم تو

 کودکان توامان اغوش خویش 

 سخن ها میتوان گفت

 غم نان اگر بگذارد

 نغمه در نغمه در افکنده

 ای مسیح مادر ای خورشید

 از مهربانی بی دریغ جانت

 با چنگ تمامی ناپذیر توسرودهامیتوانم کرد

 غم نان اگر بگذارد 

 رنگ ها در رنگ ها دویده

 از رنگین کمان بهاری تو

 که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

 نقش ها میتوانم زد

 غم نان اگر بگذارد

 چشمه ساری در دل و ابشاری در کف

 افتابی درنگاه وفرشته ئی در پیراهن

 از انسانی که توئی

 قصه ها می توانم کرد

 غم نان اگر بگذارد

/ 0 نظر / 7 بازدید